غمنامه زندگی من

همه جیز از اون عصر لعنتی شروع شد

غمنامه زندگی من

همه جیز از اون عصر لعنتی شروع شد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم......

این اولین باریه که دارم برای وبلاگم مینویسم! دلم میخواد از مشکلم براتون بگم شاید اروم بگیرم شاید!

همه داستان از ۳ سال پیش شروع شد اون عصر لعنتی! من یه دختر معصوم بودم پاک پاک ولی گول یه پسر بیوجدانو خوردم! با مسعود ۱ سالی بود دوست بودم حالا اینکه چجوری باهاش اشنا شدمو بعدا براتون میگم!

وای از اون عصر لعنتی! مسعود گفت خونشون کسی نیست میخواست منو ببره خونشون قبلان هم گفته بود ولی موفق نشده بود ولی اون روز نمیدونم چم شده بود مسعودو مرد رویاهام میدیدم همونی که همیشه ارزوشو داشتم!

باهاش رفتم ولی ای کاش پام میشکستو نمیرفتم!

خلاصه بگم وقتی رفتم خونشون یه دختر پاک بودم وقتی اومدم بیرون یک زن

وای من با خودم چیکار کرده بودم چطور گذاشتم هر کاری دوست داره بامن بکنه؟

این تازه اول داستانه منه ای کاش بتونم از همه زندگیم براتون بنویسم تا همه بدونن که یه اشتباه با من چه کرد.